گذرگاه ماندگار

مروری بر زندگی روزمره،کتابها، فیلم ها، سریالها و دغدغه ها...

گذرگاه ماندگار

مروری بر زندگی روزمره،کتابها، فیلم ها، سریالها و دغدغه ها...

نوشتن سهم بزرگی در رشد آدمی دارد. من نوشتن را خیلی قبلتر از اینکه در دانشگاه روزنامه نگاری بخوانم یا همزمان با شروع دانشگاه، وبلاگ نویسی را آغاز کنم، دوست داشتم. حالا دوباره می خواهم نوشتن را در رسانه ای شخصی همچون وبلاگ، شروع کنم. به امید خدا محل رشد و توسعه باشد.

بایگانی
نویسندگان

آدم وقتی کار ثابت ندارد و پروژه ای کار می کند، ممکن است چند ماه هیچ کاری نداشته باشد اما در عوض چند ماه مجبور باشد فشرده کار کند. برای من هم این اتفاق چند بار افتاده است. آخرینش همین چند ماه پیش شروع شده بود. 

بهار را با یک سفر عالی و البته حال روحی نچندان خوب تمام کرده بودم. تابستان با حال روحی نسبتا بد،بی کاری و عبور از سی سالگی گذشت و درست آخر تابستان برای همکاری با یک  پروژه دعوت شدم. کار از سی و یک شهریور ماه کلید خورد.

قصه پروژه چه بود؟ ساخت یک مجموعه 20 قسمتی مستند که قرار بود توصیف کننده تاریخ فرهنگی و اجتماعی 17 سال قبل از انقلاب باشد.یعنی از سال 1340 تا سال 1357. من به عنوان پژوهشگر، ایده پرداز و نویسنده همکاری با پروژه را شروع کرد. آقای تهیه کننده گفته بود، قسمتی از پژوهش انجام شده و فقط تکمیل آن مانده است. راست می گفت حدود 400 صفحه پژوهش انجام شده بود. اما حدود 350 صفحه اش کاملا کپی پیست بود.پژوهشگر قبلی لطف کرده بود و اینجای و آنجای متن کامنتهایی گذاشته بود، که آنها هم به کار می آمد. نمی دانم تصور دیگران در مورد پژوهش برای ساختن یک محصول رسانه ای چیست، اما فکر کنم هر عقل سلیمی می داند که کپی پیست کلی و متن حجیم بدون پردازش، بدون انسجام و با لحنها و موضوعات مختلف، فقط ذهن خوانند بعدی را آشفته می کند. 

پس تقریبا پژوهش را از اول شروع کردم. قدم اول، درآوردن تاریخ هر سال بود. وقتی می گویم کار قرار بود توصیف شرایط اجتماعی و فرهنگی هر سال باشد، یعنی اینکه دقیقا در هر سال چه اتفاقاتی در این حوزه ها افتاده است وخوب این حوزه ها یعنی همه چیز. از تصویب طرح حق رای برای زنان بگیرید تا به دنیا آمدن فرزندان سلطنتی، قراردادهای نفتی، اعتصاب فلان روزنامه، اکران فلان فیلم، زلزله بوئین زهرا و تقریبا هر آنچه که مردم آن سالها با آن زندگی کرده اند. از آنجایی که وقت تنگ بود از میان همان پژوهش اولیه و چند کتاب مرجع برای هر سال متنی تهیه و مختصر توضیحی در مورد مهمترین اتفاقات آن سالها نوشته شد. حالا تقریبا دیگر می دانستیم در هر قسمت، به چه موضوعی می خواهیم بپردازیم. یک موضوع پررنگ شده و در کنار آن بقیه موارد هم روایت می شد. اما هنوز کار دقیق نبود و هنوز به جزئیات نیاز داشتیم. پس قدم دوم مرور روزنامه های آن سالها بود.

پس من رفتم سراغ کنابخانه مجلس. می رفتم بخش کاوش و در منابع دیجینال غرق در روزنامه های اطلاعات، کیهان و آیندگان دهه های 40 و 50 می شدم. صفحه های اول روزنامه اطلاعات (و در بعضی مواقع کیهان و آیندگان) هر روز، هر روز این هفده سال، را می دیدم و تیترهای مهم آن سالها را در جدولی می نوشتم. مثل سفر زمان بود. با این سفر بود که روزشمار این 17 سال پر از جزئیات مهم درآمد.

نوشتن روزشمار یک سال در دهه 40 بین یک تا یک و نیم روز طول می کشید. اما برای نوشته روزشمار یک سال در دهه 50 حداقل دو روز زمان نیاز بود. کار بلاخره همین دو سه روز پیش تمام شد. آنهایی که پروژه ای کار می کنند، می دانند که بعضی از پروژه ها کش می آیند. تمام نمی شوند.مدام با خودت تخمین می زنی که مثلا سه روز دیگر تمام می شود، ولی نمی شود. با پروزه می افتی سر لج. همه وقتت را برایش می گذاری. دیگر حتی وقتی برای تمیز کردن اتاقت نمی گذاری که پروژه زودتر تمام شود. اتاق بازار شام می شود. ناخنهایت یکی یکی می شکند ولی وقتی برای رسیدگی به آنها نمی گذاری که پروژه زودتر تمام شود. حتی موهایت دو روز یک بار شانه می شود. تمام خواندنی هایت را می گذاری کنار، کلاسهایت را یکی در میان می روی، وقتی مهمان می آید خودت را در اتاق حبس می کنی و می نشینی پای پروژه و... اما پروژه تمام نمی شود. البته روزهایی هم هست که این فشار تو را از هر نوع انرژی خالی می کند و برای چند ساعتی هیچ کاری جز روی تخت افتادن و فیلم دیدن از دستت بر نمی آیند.وقتی پروژه ای انقدر پرفشار می شود، فقط دلت می خواهد تمام شود.

وقتی تمام می شود. حس سبکی می کنی. اول از همه به بازار شام اتاق سر و سامانی می دهی. بعد از سه ماه سامانی به سر و وضعت می دهی، نمی دانید چه لذتی دارد وقتی بعد از حدود سه ماه با حوصله موهایتان را سشوار می کشید و از این فراغت حظ می برید. و بعد البته باید سریع بروید سراغ کتابهایتان چون به خاطر همان پروژه، نصف بیشتری از فرجه امتحانات را از دست داده اید و زمان زیای برای نوشتن پروپوزال پایان نامه تان ندارید. 

پاییز امسال من اینطور گذشت، پروژه ای را که به طور منطقی حدود یک سال وقت برای پژوهشش نیاز بود، در سه ماه انجام دادم.هرچند زمان کم نگذاشت آنطور که شایسته بود، پژوهش کنم  اما از انجام دادنش بسیار خوشحال و شاکرم. درگیری با تاریخ سالهای 1340 تا 1357 ایران فوق العاده بود. سالهای مهمی هستند این 17 سال. بگذریم از اینکه بعد از اتود زدن طرح اولیه دو قسمت، پروژه نویسندگی کار به خاطر  حجم زیاد پژوهش، نبود زمان و اهمیت رسیدن کار به تلویزیون برای پخش در بهمن ماه، از من گرفته شد و ناراحت شدم. هرچند بعدش فکر کردم به دلایلی خوب هم شد که این کار را ننوشتم. 

به دلیل همه اینها و با وجود همه فشارهایش، علی رغم اینکه نویسندگی این کار را نکردم، فارغ از اینکه این مجموعه مستند پخش بشود یا نشود، این پروژه یکی از تجربه های کاری خوب برای من بود. خدا را شکر.

  • فاطمه (مرضیه)


⭕️ یک: چرا مجری یک برنامه تلویزیونی که کار رسانه‌ای می‌کند، نمی‌داند فرق گفتمان و گفتگو چیست؟ 

او آنتن یک برنامه زنده را در اختیار دارد، در پروفایل اینستاگرام خود نوشته است «روزنامه نگار». باید بداند گفتمان با گفتگو فرق دارد و از جمله­‌هایی مانند: «گفتمان باید شکل بگیره» و «رسانه جای گفتمانه»، استفاده نکند.

⭕️ دو: آرش ظلی­ پور در جریان گفتگو با مسعود فراستی، گفت که برنامه «من و شما» یک هاردتاک است. در ادامه اضافه کرد در سالهای اخیر این نوع برنامه، در تلویزیون ساخته نشده است.(در واقع برنامه «سختانه» را که در  سالهای اخیر نزدیک­ترین برنامه به هاردتاک بوده، یا ندیده یا ندیده گرفته است.) به ­طور اساسی فکر می‌کنم تعداد زیادی از مجری‌های تلویزیون ما، دقیقا نمی‌دانند هاردتاک چیست. چه نوع سوالاتی در آن پرسیده می ‌شود. یا اینکه در هاردتاک سوالات سخت و چالشی پرسیده می‌شود یعنی چه. «من و شما» یک تاک­‌شوست. یعنی برنامه گفتگو محور. اما آیا پرسیدن هر نوع سوالی با هر نوع ادبیاتی، آن را به هاردتاک تبدیل می‌کند؟ مسلما خیر. 

علاوه بر عدم دانش در مورد چگونگی سوال پرسیدن و اینکه چه سوالهایی پرسیده شود، ظلی پور در این قسمت برنامه من و شما، اصلا زبان بدن درستی نداشت. بر احساساتش کنترل نداشت. برافروخته می‌شد و این برافروختگی را به جای آنکه در جهت چالشی کردن گفتگو استفاده کند، در جهت تخریب مصاحبه‌شونده و برحق نشان دادن خود، مصرف می‌کرد. پوزخند زدن، خمیازه کشیدن، بین حرف مصاحبه‌شونده پریدن، خوب گوش ندادن، نه تنها یک هاردتاک، بلکه هر گفتگوی ساده‌ای را تلف می ­کند. بی‌ادبانه صحبت کردن، فاش کردن گفتگوی­های خصوصی قبل از برنامه با مصاحبه‌شونده و... جدا از حرفه‌ای نبودن، غیراخلاقی است.

⭕️ سه: اطلاعات درست و به روز داشتن از ضروری­ترین شاخصهای یک مجری خوب است. اطلاعات آرش ظلی‌پور در مورد میزان فروش فیلم هزارپا،به­ روز نبود.

⭕️ چهار:فراستی، بعد از اولین سوال خصوصی که از او پرسیده شد، توضیح داد که به تهیه کننده گفته است اگر قرار است از این نوع سوالها پرسیده شود، دعوتش را قبول نمی‌کند. تهیه کننده او را مطمئن کرده که اینطور نیست. پس فراستی آمده است تا در مورد  مسئله‌ای در سینمای ایران حرف بزند. چرا؟ چون به نظرش باید نسبت به آن مسئله، هشدار دهد . مجله خودش و برنامه تلویزیونی تخصصی که در آن حضور دارد، مخاطبان زیادی ندارد . پس فکر کرده که برنامه  پر بیننده‌تری مثل من و شما، بستر مناسب­تری برای بیان آن مسئله است. اما مشکل چیست؟

فراستی با ادبیات مخاطب این برنامه صحبت نمی ­کند تا حرفش را بفهمند. او در مورد سینمای کمدی ایران و مخاطبانش با واژه ­هایی مانند عقب افتاده، ضد اجتماعی، غیراخلاقی، تخدیری و... صحبت کرد. فراستی  باید بداند مخاطب برنامه من و شما که ممکن است درک تخصصی او را از جامعه ­شناسی و سینما نداشته باشد، این کلمات را توهینی به خودش و سلیقه سینمایی ­اش تلقی کند.

 آیا حرفهای مسعود فراستی در مورد سینمای کمدی ایران، که به زعم او یک آسیب اجتماعی است، غلط است؟ نه. حرف او را  باید در مکتب فکری که اساس تفکرش را، تشکیل می ­دهد، درک کرد. از نظر من می­توان مسعود فراستی را پیرو جامعه ­شناسان مکتب فرانکفورت دانست. مکتبی که نگاهی انتقادی به محصولات فرهنگی عامه ­پسند دارد. از نظر فرانکفورتی­ها محصولات عامه ­پسند و فرهنگ عامه ­پسند، تقریبا با همین کلماتی که از مسعود فراستی می­ شنویم، توصیف می ­شود. آنها به فرهنگ عامه پسند نگاه از بالا به پایینی دارند و مقابل آن، فرهنگ نخبه ­گرا را مطرح می ­کنند که  باعث تعالی جامعه و پیشرفت فرهنگ و هنر می ­شود. آیا مکتب فکری دیگری وجود ندارد که نگرش متفاوتی نسبت به فرانکفورتی ها داشته باشد؟ آیا   جامعه ­شناسان و متخصصانی در زمینه مطالعات فرهنگی، رسانه و ارتباطات وجود ندراند که نگاهی از بالا به پایین و تحقیرکننده به فرهنگ عامه ­پسند و محصولات آن نداشته باشند؟ آیا این متخصصان به جای نقد تلاش نمی ­کند به چرایی و چگونگی سلیقه عامه بپردازند تا درک کنند چرا فیلمی که از نظر فرانکفورتی­ها سخیف است، پرفروش می ­شود؟ وجود دارند. اما مسئله به نظر می ­رسد در جامعه ما هنوز ضرورت گذر از نگاه انتقادی، حس نشده است.پس الزاما برچسبهایی که ظلی پور به فراستی به عنوان یک منتقد می زد، درست نیست. کاش ظلی پور سعی می کرد شیوه تفکر و نوع نگاه مصاحبه شونده اش را درک کند. بعد سعی کند با سوالاتی مناسب این شیوه تفکر را برای مخاطبش توصیف کند و توضیح دهد و بعد آن را نقد کند. نظراتش را به چالش بکشد، نه اینکه تمام مدت در تلاش برای اثبات اشتباه و بد بودنِ شیوه فکری و حرفه ای مصاحبه کننده اش باشد.

⭕️ پنج: وقتی فراستی برنامه را ترک کرد، ظلی‌پور در انتهای صحبتی که به نظرم توجیهی برای رفتار غیرحرفه‌ای خودش بود، گفت این لحظه برای من خوشایند است چون به نظرم این پایان جریانی است که آقای فراستی از سال 90 در برنامه هفت راه انداخت. جریانی که در آن می­‌شد هر کسی را با هر ادبیاتی نقد کرد. این چند دقیقه از اجرای ظلی‌پور را ببنید. نه می­‌تواند خوشحالی­‌اش را از اتفاقی که افتاده پنهان کند و نه  قصد این کار را دارد.احساسش را به غلیظ‌ترین شکل ممکن ابراز می‌کند. این هم یک رفتار غیر حرفه‌ای دیگر.

⭕️ شش: آرش ظلی‌پور با یک پست در صفحه اینستاگرامش از مسعود فراستی عذرخواهی کرد. به نظرم باز هم بر سر موضع خودش پافشاری کرده است. مدیر شبکه شما، ضمن عذرخواهی از مخاطبان، مجری و عوامل برنامه را توبیخ کرده است. برنامه قرار است یک هفته روی آنتن نرود.  برخی از روزنامه­‌نگاران و فعالان رسانه‌ای می‌گویند کنش درست در مواجهه با این مسئله، اخراج مجری است. به نظرم اخراج او از صدا و سیما باعث دیدن شدن بیشتر او می‌شود. مدیر شبکه باید لیست اشتباهات آرش ظلی‌پور را جلویش گذاشته، از او بخواهد آنها را اصلاح کند. مدیر باید از او بخواهد دانشش در زمینه رسانه و حرفه اجرا را بیشتر کند.­­ ما هم بهتر است، بی‌احترامی و مشاجره‌های گفتگو نما در تلویزیون را نگاه نکنیم تا برنامه‌ساز و مجری بدانند باید اشتباهاتش را بپذیرتد، خودش را ارتقا داده و محصول خوب برای ما بسازند.



  • فاطمه (مرضیه)

حیاط را آب پاشی کرده بودم تا کمی هوای دم کرده عصر جمعه، خنک به نظر برسد. نشسته بر پله ایوان خانه، منتظر نسیم بودم. گفته بودم بیاید و دستی به صورتم بکشد. داشتم فکر می کردم این بار بگویم ابروهایم را هشتی بردارد یا نه که زنگ به صدا درآمد. بی خیال آیفون به سمت در رفتم و بازش کردم. تنها بود. گفتم:
-سلام. پسرها کوشن؟
همانطور که به طرف ایوان می رفت، روسری را از سرش کند و در حال بازکردن دکمه های مانتواش گفت:
- خاله شون معتادشون کرده به هری پاتر. داشتن فیلم سومش رو می دیدن.
بعدش هم چشم غره ای حواله م کرد. خندیدم و گفتم:
- تقصیر من نیست.من فقط پیشنهاد دادم‌.
یک صندلی جلوی دیوار گذاشت و گفت:
-مزه نریز. بیا بشین کارت رو بکنم زودتر.نمی شه اون دوتا زلزله رو تنها گذاشت.
روی صندلی نشستم و سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم. قرقره نخ را که از قبل آماده کرده بودم برداشت و در حالی که نخ را به گردنش گره می زد گفت:
-خجالت نمی کشی با این صورت پر مو می ری سر کار؟
-می کشم.
اولین دسته از موهای پشت لبم را کند و اخمهایم از درد درهم رفت.گفت:
-کوفت. خوب بگو من بیام برات بند بندازم.اینجوری می ری سرکار همه وحشت می کنن.
خنده ام گرفته بود. ولی نخندیدم. نمی توانستم بخندم.دوماه بود که سخت می توانستم بخندم. وقتی نخ را از پشت لبم برداشت و سراغ چونه ام رفت گفتم:
-نسیم!
-بله.
-باهاش بهم زدم.
نسیم اخم کرده بود.اخمش به خاطر دقتش در به دام انداختن یک تار موی سمج بود گفت:
-بهم زدی؟ با کی؟
-رضا
نسیم که برای تسلط بر چونه ام خم شده بود.صاف ایستاد. سعی کرد تعجبش را زیاد نشان ندهد. گفت:
-حالا کی هست این رضا؟
- یکی از همکارام. یه مدتی باهام معاشرت کردیم.شاید برای ازدواج. گفت دوستم داره.
نخ روی پیشانی ام سست شد.گفت:
-پس چرا بهم زدی؟
-بعد از شش ماه بهم گفت اونجوری که به درد ازدواج بخوره دوستم نداره.
نسیم نخ را از روی صورتم برداشت و در حالی که آن را از دور گردنش پاره می کرد گفت: 
- پسره بی لیاقت. کی بهم زدی؟
-دوماه پیش.
دستش روی میز کناری، بر موچین خشک شد.هنوز سعی می کرد متعجب نباشد. عصبانی بود.گفت:
-اونوقت تو تموم اون شش ماه و همه این دوماه رو خفه خون گرفته بودی و به من چیزی نگفتی؟
بی توجه به گلایه ش گفتم:
-می دونی.خودم تمومش کردم. گفتم من خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیده بودم که به درد هم نمی خوریم.باور کرد.
نسیم داشت دم ابرویم را برمی داشت.اخم افتاده بود بین ابروهایش.گفت:
-دروغ گفتی.
-دروغ گفتم.
چشمهایم را بستم. دو قطره اشک روی گونه هایم ریخت. وقتی چشمهایم‌را باز کردم نسیم داشت دندان بهم می سایید و دور ابروهایش قرمز شده بود. این یعنی عصبانی و ناراحت است. گفتم:
- کی تموم می شه؟ خیلی درد داره. پوستم داره می سوزه.
بدون اینکه چشم از ابرویم بردارد گفت:
- الان تموم می شه.خیلی زود تموم‌می شه قربونت برم.


  • فاطمه (مرضیه)

عشق زیر روسری 

ماجرا از نوزده سالگی و اولین خواستگار شلینا(شخصیت اول داستان) دختری انگلیسی-آسیایی و مسلمان، آغاز می شود. تکلیف او با خودش مشخص است. او می خواهد ازدواج کند. اما همه چیز به سادگی همین جمله نیست. تشکیل خانواده هدفی که شلینا خیلی دیرتر از آنچه انتظارش را داشت ،به آن می رسد. 
خواستگارها یکی بعد از دیگری می آیند و می روند. اما هیچ یک مناسب او نیستند. او می خواهد به سنتها پایبند باشد و البته به دنبال عشق است. آیا این دو با هم جمع می شود؟ شاید شلینا ملغمه ای است از خصوصیتهای مختلف که او را خاص می کند. خاص نه به معنای ویژه . به معنای اینکه کسی نیست که او را همراهی کند. 
اول از همه شلینا،مسلمان است و این یعنی حتما باید با مردی مسلمان ازدواج کند. دوم اینکه او مسلمانِ دینداری است و همسر دیندار هم می خواهد. سوم اینکه او می خواهد همسرش از تصمیمی که برای حجابش گرفته است، حمایت کند.چهارم اینکه، او تحصیل کرده، مستقل، با هوش و شاغل است. شخصیت اجتماعی موفقی هم دارد. وپنجم، او به دنبال عشق است. به ظاهر این موارد شخصیت مورد پسندی را می سازند اما واقعیت این است که فرد مناسبی از میان خیل خواستگارهایش پیدا نمی شود. 
  سنت و فرهنگ شرقی شلینا که تا لندن او را دنبال کرده ،برایش آزار دهنده است. تصویر زن ایده آلی که این فرهنگ برایش می سازد، متفاوت از آن چیزی است که دینش می خواهد. این فرهنگ وقتی دختر به سنی می رسد و ازدواج نمی کند، بسیار اذیت کننده می شود. اما شلینا شخصیت قوی دارد. او تصمیم می گیرد، زانوی غم بغل نگیرد و زندگی اش را معطل ازدواج ، نکند. پس همانطور که منتظر همسر معهودش است، به رشد مادی و معنوی خودش مشغول می شود. او انواع راه های آشنایی برای ازدواج را امتحان می کند.خواستگاری سنتی،قرارهای ملاقات کور، همسریای اینترنتی و ... .حتی زمانی فکر می کند کسی را دوست دارد و شجاعانه به پسر ابراز عشق می کند امارد می شود. 
شلینا در پی ازدواجش به دنبال تکامل دینش است. دوست داشته شدن و دوست داشتن طلب اوست. اما همه پسرهایی که وارد زندگی اش می شوند، کسی نیستند که باید باشند. نویسنده ،خواننده را همراه این سفر درونی شلینا می کند. سفری که تا تا نزدیک سی سالگی او ادامه دارد. در رهگذر این سفر، او بالغ می شود، رویاهای سیندرلایی را کنار می گذاردو متوجه می شود دقیقا چه می خواهد. اما باز هم کسی نیست. 
در اوج انتظار به حج می رود. آنجا دیگر همسر طلب نمی کند. طلبش در بیت الحرام، شکیبایی است. اینطور می شود که با دلی آرام به لندن باز می گردد.روزی پس از بازگشت در یکی از دورهمی های خیریه ای، با پسری آشنا می شود که غالب شاخص های خواستنی شلینا را داست. واینگونه عشق آغاز می شود. درست زمانی که سفر روحی شلینا کامل شده است.
«عشق زیر روسری»، رمانی انگلیسی است که در سال دوهزار و نه میلادی در انگلستان منتشر شده است. کتاب بعدها به آمریکا و هند سفر کرد و البته ترجمه های اندونزیایی، عربی، آلمانی و هلندی آن هم منتشر شد. اینطور که به نظر می رسد کتاب به نوعی خودنوشت «شلینا زهرا جان محمد» نویسندۀ آن است. نویسنده  برای  مجله های مربوط به مسلمانان و گاردین در انگلستان، ستون می نویسد.بلاگر هم هست و اسمش بین لیست صد زن مسلمان تاثیر گذار انگلستان و پانصد زن مسلمان تاثیر گذار دنیا وجود دارد. «عشق زیر روسری» را نشر آرما با ترجمۀ «محسن بدره» منتشر کرده و چاپ سومش هم روانۀ بازار شده است. 
نویسنده موضوع جذابی را برای روایت انتخاب کرده است. مسئلۀ ازدواج برای دختران مسلمانی که دل به دین داده اند و در دنیای مدرن امروز جایگاهی دارند و البته نمی توانند به سنتهای ملی یا قومی شان هم بی تفاوت باشند و دنبال عشقی در مسیر درست می گردند. چند خصیصه ای که جامعهجمع آنها را تاب نمی آورد.
جالب است که نمونه هایی زیادی مانند شلینا در ایران هم وجود دارد. و البته عجیب است که نویسندگان وطنی به این موضوع نمی پردازند. 
اما راستش را بخواهید نویسنده از پس نوشتن رمان، خوب برنیامده است. رمان گاهی از خط داستانی اش دور می شود و به بیانیه زن مسلمانی در دل غرب می ماند و می خواهد حرف بزند و البته تریبون برای حرف زدن کم ندارد.او یک ژورنالیست است و علاوه بر آن می تواند حرفهایش را در وبلاگ معروفش بنویسند. روایت های فرعی و واگویه های طولانی باعث می شود کتاب در خیلی موارد خسته کننده باشد. هرچند  شلینا زهرا جان محمد،راوی خوبی برای سفر دورنی قهرمانش است اما بهتر بود یکی دوبار دیگر کتابش  را بازنویسی می کرد تا از این موضوع خوب، رمانی جذاب خلق کند. 


پی نوشت: برای دیدن توضیحات ناشر در مورد کتاب و خرید آن، اینجا را کلیک کنید.

  • فاطمه (مرضیه)

گاهی هم انگار یکی را می اندازند وسط سیلی شبیه سیلی که نوحِ بزرگوار را در بر گرفت.منتها این بار سیل،حاصلِ باران آسمان و چشمه های جوشان زمین نیست.دریای آدمها، دنیاها، فکرها و... است.

مواج، پهناور و پر تلاطم. و آن بنده خدا، کشتی ندارد که سالها برای ساختنش، کمر خم و راست کرده باشد. شاید یک کرجی دارد. شبیه کرجی هاکلبری فین، که روان بر رودخانه بود، در دنیای متلاطم آدمها و فکرهایشان، بی هیچ حفاظی، به هر سو پرت می شود. 

راه نجات آن  پیرِ بزرگوار  پیامبران و این بنده خدا یکی است.

 خواستنی از ته دل. 

چه فرقی دارد میان خروش جوشان دریا و زمین گرفتار باشی یا در دریای پر تلاطم افکار آدمیان، سرگشته؟ راه یکی است.


  • فاطمه (مرضیه)

همه مطالب حقیرِ آکنده از خشم و ناله و فغانی که صبح می‌نویسید، میان شما و خلاقیتتان می‌ایستد.
دل نگرانی برای کار، شستن لباس، خرابی اتومبیل، نگاه عجیب دوستان، همه این‌ها در ذهن نیمه هوشیارتان می‌چرخد و روزهایمان را آلوده می‌کند.
همهٔ این‌ها را بر روی کاغذ بیاورید.

  • فاطمه (مرضیه)